شهاب الدين احمد سمعانى
454
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
سفيان ثورى گفت : لو انّ السّماء لم تمطر و الارض لم تنبت ثم اهتمت بشىء من رزقى فظننت انّى كافر . اگر آسمان رويين شود و زمين سنگين شود و انديشهء نان در خاطر سفيان آيد ، مرتدّ گشت . و العياذ باللّه . و مرّ بعض السّيّاحين براهب فقال : يا راهب ما الّذى عقلك فى هذه الصّومعة ، فقال من مشى / a 152 / على الارض عثر ، فقال من اين تأكل ؟ قال : الّذى خلق الرّحا ياتى بالطّحين . آنكه آسيا نهاده است بار آسيا مىفرستد ، و اشار الى ضرسه . فتح موصلى حكايت مىكند كه وقتى قصد زيارت بيت اللّه كردم ، به باديه رسيدم ، كودكى ديدم در ميان برّيه و مهمهء فقر كه آنجا نه دار بود و نه ديّار . صبىّ لم يجر عليه الاحكام ، كودكى كه هنوز رحاى تكليف بر سرش نگردانيده بودند . فتح گفت : بر وى سلام كردم ، جواب داد ، گفتم : از كجا مىآيى ؟ گفت : من بيت ربّى ؛ از خانهء خداوند خود . گفتم : كودكى بدين خردى كه تويى ، هنوز احكام بر تو نارفته ، چرا خود را رنجه داشتى ؟ فقال : اليك عنّى يا شيخ فقد رايت ملكالموت قبض روح من هو اصغر منّى سنّا . گفت : اى پير اين چنين سخنان در باقى كن كه من ديدهام كه ملكالموت از من خردتر جان قبض كرده است . قلت : حبيبى فما لي الا ارى معك زادا و لا راحلة . چيست كه با تو زاد و راحله نمىبينم ؟ قال : زادى اليقين اينما كنت ، و راحلتى قدماى امشى عليهما . زاد من يقين است و راحلهء من قدم من و مطيّهء من شوق من و مركب من عشق من . قلت : انّى لم أسألك عن هذا . قال : عمّا تسألنى . قلت من الخبز و الماء . گفتم : ازينت نمىپرسم از نان و آب مىپرسم . گفت : نام تو چيست ؟ گفتم : فتح . گفت : لو انّ اخا من اخوانك و خليلا من خلّانك من اهل الدّنيا دعاك الى منزله استحسنت ان تحمل مع نفسك طعاما تأكله . گفت : اگر دوستى از دوستان تو از اهل دنيا ترا به خانهء خود مهمانى كند نيكو بود كه نان در آستين نهى 7 ؟ گفتم : نى ؛ قال : يا ضعيف اليقين فانّ مولاى دعانى الى بيته و هو يطعمنى و يسقينى . اى ضعيف اليقين ! خداوند من مرا به خانهء خود دعوت كرده است و هم به فضل خود طعام و شراب مىدهد . ابراهيم خواص گويد : وقتى در طريق شام بودم ورنايى 8 ديدم نيكوروى ، گفتم : بيا تا با هم همراهى كنيم . چهار روز برآمد تا آنگه كه فتوحى پيدا آمد . گفتم : بيا تا به كار بريم ، قال : اعتقدت ان لا آخذ بواسطة ؛ اعتقاد كردهام كه بهواسطه نگيرم . گفتم : اى جوان عظيم توكّل كردهاى و توفيق يافتهاى و راه باريك مىروى . قال : النّاقد بصير . قلب مزن كه ناقد بصير